داستان چاپ نخستین کتاب رهبر شهید
به گزارش قائم، رهبر شهید درباره ی چاپ اولین کتاب شان نوشته اند: «یقین کردم که ساواک در اتخاذ موضعی سخت نسبت به کتاب و مترجم آن جدی است...»
به گزارش قائم به نقل از خبر آنلاین به نقل از ایبنا، «خون دلی که لعل شد» به خاطرات حضرت آیت ا... العظمی سیّدعلی خامنه ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی اختصاص دارد که شامل زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی می شود. این کتاب را سیّدحسن نصرالله، دبیرکل شهید حزب ا... لبنان معرفی شده بود. «خون دلی که لعل شد» ترجمه فارسی کتاب «إنّ مع الصّبر نصراً» است که پیشتر به زبان عربی در بیروت به چاپ رسیده بود.
بیان حکمت ها، درس ها و عبرت ها، که به فراخور بحث ها بیان شده و هرکدام، چراغ راهی برای آشنایی مخاطب کتاب بخصوص جوانان عزیز با فجایع رژیم منحوس پهلوی، و همینطور سختی ها، مرارت ها و رنج های مبارزان و در مقابل پایمردی ها، مقاومت ها، خلوص و ایمان انقلابیون است، این کتاب را از منابع مشابه متمایز می کند.
یکی از بخش های «خون دلی که لعل شد» با عنوان «کتاب هدفمند» به ماجرای چاپ اولین کتاب حضرت آیت ا... خامنه ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی اختصاص دارد.
کتاب هدفمند
به عنوان پیش زمینه باید یادآور شوم که سال ۱۳۴۳ از قم به مشهد برگشتم و در همان سال ازدواج کردم بعد از بازگشت به مشهد، سلسله فعالیتهای فکری و سیاسی جدیدی شروع کردم. من در مشهد با عناصر جنبشی و انقلابی و شخصیت های مخالف رژیم و همینطور با طلاب جوان و دانشجویان تماسهای مداوم و گسترده ای داشتم.
جلساتی نیز برای ناقل و بررسی برنامه ریزی تدریس و تبلیغ داشتم؛ که ازجمله آنها تشکیل جلساتی برای تدریس معارف اسلامی در رابطه با نهضت اسلامی برای گروهی از جوانان بود. همینطور ازجمله این فعالیتهای انقلابی تأسیس یک مؤسسه چاپ و انتشارات با همکاری شاعر فقید «غلامرضا قدسی و شهید «تدین»[۵۲[ و یک شخص خراسانی دیگر بود.
نام این مؤسسه را هم «سپیده» گذاشتیم و از راه آن به انتشار برخی کتب اسلامی حاوی مضامین انقلابی پرداختیم. بعد کتاب «آینده در قلمرو اسلام» تألیف سیدقطب را ترجمه کردم و در چاپخانه معروف «خراسان» مشغول چاپ آن شدیم.
نزدیک بود چاپ کتاب به پایان برسد که با خانواده و بستگان از مشهد به یک سفر گردشی رفتیم این سفر در فروردین ۱۳۴۵ صورت پذیرفت و فرزندم مصطفی در آن زمان چهل روزه بود به تهران رفتیم، سپس به قم و از آنجا به اصفهان رفتیم.
بعد در بازگشت به مشهد، باردیگر تهران آمدیم. در یکی از مسافرخانه های تهران بودیم که خبر حمله ساواک به «چاپخانه خراسان» و مصادره همه نسخه های ترجمه کتاب و دستگیری مدیر «مؤسسه سپیده» رسید به من گفتند: ساواک بدنبال شما است تا شما را دستگیر کند. مدتی بعد خبر دستگیری یکی دیگر از اعضاء مؤسسه نیز رسید.
یقین کردم که ساواک در اتخاذ موضعی سخت نسبت به کتاب و مترجم آن جدی است مبحث را با همسرم و مادرش که همراه ما بود، مطرح کردم پیشنهاد کردم همه به مشهد برگردند و مرا در جریان اوضاع آنجا قرار دهند و به من اطلاع دهند که آیا ماندن من در تهران به مصلحت است یا بازگشتم به مشهد؟ و خودم به تنهایی در اتاق مسافرخانه ماندم چند روز بعد یکی از برادران پنجاه نسخه از ترجمه کتاب را برایم آورد.
معلوم شد برادران احساس خطر کرده و قبل از حمله ساواک، صد نسخه از کتاب را حفظ نموده اند.
از چاپ کتاب خیلی خوشحال شدم، برای اینکه اولین اثر من بود که چاپ می شد. چاپ خوبی هم شده بود و طرح روی جلد زیبایی داشت. نسخه هایی از آنرا میان دوستان توزیع کردم، بقیه را هم نزد یکی از بستگانمان به امانت گذاشتم و به او گفتم که اینها کتاب های ممنوعه و خطرناکی است.
چند روز بعد یکی از دوستان مرا به مسجدی دعوت کرد که سنگ بنای آنرا گذاشته بودند ولی هنوز ساخته نشده بود. دست اندرکاران این مسجد خواسته بودند از زمین آن در روزهای محرم استفاده کنند؛ به همین دلیل دور آنرا با ورق آهنی محصور کرده بودند، روی آن چادر زده بودند و برای نماز و مراسم آماده کرده بودند. دعوت را پذیرفتم.
در آنجا در دهه اول محرم امامت جماعت را بر عهده داشتم و بعد از نماز منبر می رفتم؛ سپس یک سخنران برای دهه دوم و سخنران دیگری برای دهه سوم محرم دعوت کردم. این همان مسجدی است که حال در خیابان «نصرت» در نزدیکی دانشگاه تهران قرار دارد و بعد از ساخته شدن به مسجد امیرالمؤمنین (علیه السّلام)» معروف شده است.
منبع: قائم
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان قائم در مورد این مطلب