قائم فرهنگ مهدویت
قائم : فرهنگ مهدویت

بازآفرینی ادبی سوگ عاشورا در شوره زار اشک

بازآفرینی ادبی سوگ عاشورا در شوره زار اشک

به گزارش قائم، دل نوشته ای ادبی با عنوان «شوره زار اشک» اثری که با تأکید بر گفتگوی درونی حضرت زینب کبری(س) با حضرت عباس(ع)، جلوه هایی از وفاداری، ایثار، مصیبت عاشورا و اسارت اهل بیت(ع) را با زبانی شاعرانه به تصویر می کشد.



به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، سیده نجمه سعدی، نظریه پرداز ادبی و شخصیت تراز اول علمی در آستانه اربعین سید و سالار شهیدان؛ در برخورد حضرت زینب کبری(س) با پیکر علمدار کربلا، حضرت عباس(ع)؛ شهادت حضرت عشق، حضرت ثارالله، اباعبدالله، امام حسین(ع) و به اسارت رفتن حضرت سیدالساجدین، امام سجاد(ع) دل نوشته ای نوشتند.

بنابر روایت ایکنا، «در باورم نمی گنجد تا این مرز به من اُنس و تولی و دلدادگی وافر داشته باشی، برادرم، ای فرزند علی، ای نگار ماهرخم، پیکر خجسته و مطهرت تکه تکه و متلاشی شده؛ اما با کمال ادب، شرمنده و پوزش می طلبی، در روح و روان عطش ناک و مشتاقت، نوشین ترین و خوشایندترین رود جاریست. از تمام جراحت و خستگی هایت تا ابد سپاسگزارم.

شامگاه اندوهناک و غمناک است و رنگ شفق از خوناب دگرگون شده. امنیت و آرامش رفته، سوگواری و نوحه گری خونابه و تهدید شرربار و افروخته شده، با وجود آن همه درد و غم های جان فرسا و جان سوز و دل خراش با هیبت و صلابتی شکوه مند و پُرجلالِ زنی به طرف نهر روان شد و نهر نظاره کرده و در شیون و تضرعی دل خراش و حزن انگیز زبان به سخن گشود، کلامش چیزی ورای فهم را نگاشت و کربلا را شگفت زده و حیران کرد، اظهار داشت: «ای ابوفاضل، ای ستاره شب های تارم، تویی که در لطائف ادب، زیباتر و در فوائد عرب، جامع تری؛ قدردان و سپاسگزار همیشگی تو هستم»، در ژرفنای روح و روانم اندوه و بی قراری و خستگی سرشار است، زبان به نکوهش نمی گشایم، پابرجا و ثابت رای مانده ام و با قلبی نالان به تو می گویم.

این سخنانی است که در طول هزاران سال باید آنرا با طلا نگاشت، بازتاب این شهبانوی دانشمند را ملائکه به خوبی می شناسند همچون بازتاب فاطمه(س) در خطبه فدکیه؛ آن پژواک، همچون بازتاب حیدری در عهد پیکار و مقاتله هاست.

«عباس» ای ساقی گلچهره من، ای درخت پربار در کویر، خیالم تسکین یافت، هنگامی که حسین -دره التاج شرف، ماه عرب-، مرا به دست تو داد؛ «عباس»، ای حامی و پشتیبان و سرپرست من، از تو سپاسگزارم و خونابه گلویت و اشکِ خون آلود و خونبارت را که فداکارانه ایثار کردی را تحسین می کنم.

«عباس»؛ ای آوازه فصاحت عرب، ای مظهر صبر و سخا، تویی که تقدیر محال را به انجام رسانده ای، خدا سعادت و اجر نیک به تو ارزانی بخشد، چه طور دلدادگی بی حد و پایانت را جبران نمایم، دستان عزیز، نازنین و مبارکت قطع شد و این نهایت عشق است که نشان دادی، علقمه را شرمسار کردی.

«عباس»؛ ای ستاره مهتاب شبانگاه، خدا فیض خیر به تو بدهد، چه طور محبتت را جبران نمایم. چشمی را نثار کردی و با چشمی دیگر شرمساری و پوزش می طلبی، واپسین قطره های خون در چشمان نازنینت را هم می خواهی فدا کنی؟ همه این ایثارگری ها را کوچک می شماری و پوزش می طلبی، سرت با ستون آهنی متلاشی شده و برایم سرافرازی جاوید آوردی، با این که چون ماهِ خسوف شده ای، اما زیباترین و کامل ترین ماه عالم هستی. شهرت و جان نثاریت تا ابد خواهد ماند. ارمغان خاک عرب (حسین (ع)) به گوشم رساند که در لحظت واپسین از من پوزش می طلبی.

«عباس»؛ ای پیک نسیم سحری و ای زیباتر از برگِ یاسمن، چرا شرمساری، خون از پیکرت می چکد؟ یا این عَرقِ حجب و حیا و شرمساریست؟ این حالت مرا رنجیده و غمناک می کند!

اگر زبان بگشایی، خواهی گفت شرمساری، چون نتوانستی آب را به خیمه ها بیاوری، آبی نیاوردی، ولی با جان نثاریت و عطوفت بسیار ات، روح و روان خواهرت را برای همیشه با طراوت و سیراب کردی. آن زمان که مشک سوراخ شد و آب آن روی زمین جاری شد، ایمان داشته باش که جان تشنه ام سیراب شد!

شرمنده نباش «عباس»؛ ای ژاله باران، آن چه می گویم تشویق و سپاس از توست، تقدیر و سرنوشت را شوریده و آسیمه دل کردی، چون تو نهایت باوفایی و پیمان پایی هستی. این انس و محبت برادری و خواهری، تندیس همه دوران ها و قرن ها شد!

«عباس»؛ ای سوره وفا که آیه هایش با فداکاری تو نازل شده است. علقمه جایگاه و منزلت احرام تو شد. ای رسول افتخار، مباهی و سرافرازی. یزدان مالک خواست تو این چنین باشی برای ابد تا همیشه، از طرف من و همه اهل حرم، تو لایق تقدیر و تعظیمی.

می گویم تا در کربلا جاویدان و جاودانه شود، به نام یکتا خالق هستی، آن معشوقی که هر چه از او بگویم کم است. ظلمت شب را به تضرع و ناله می گذرانم و مدح تورا می گویم! برایت فاتحه می فرستم ای فرزند راهِ درست.

اینک باید از تو قدردان باشم پیش از آن که خونابه جراحتت بی طراوت و پژمرده شود، این است حق جوانمردی چون تو. هیچگاه درنگ و سستی نکردی، آن چه انجام دادی، کافی بود؛ آنچنان که دشمن به کمال، معرفت و برتریت اعتراف می کند، دشمن درباره ی تو زمزمه می کند، از بودن تو در جولانگاه و زرمگاه هراسان است تا ابد، تا همیشه، سوگند به آفریده والامقام و عالی رتبه، بر تو منتی نمی گذارم.

«عباس»؛ ای نخل باغ دین، تو مرا مدیون منت خود کردی، ای نجم زیباوقار من، ای شهریار عرب، ای دلربا و رعنا، حالا دختر فاطمه(ص) و علی(ع) از تو تشکر می کنند، گواهی می دهم باوفاترین هستی، کلمات قاصر از هویت و توصیف بی نظیر توست، این تندیس افتخار را بر سینه ات می آویزم تا چون تصویر بر سنگ جاودان و پایدار بماند و آن این است که تو برترین، نیکوترین و شایسته ترین یاور بودی که رفتار و گفتارت یکی بود.

شهادت می دهم که تو به پیمان خود وفا کردی، مرحبا! از ستایش تو دست بر نخواهم داشت، کاری که کرده ای در هیچ کلامی قابل وصف نیست. تویی که در جانبازی و فداکاری از پیکر مطهرت چیزی باقی نماند.

دلدادگی و شیفتگی که از خود نشان دادی از حد خارج است و نشانه آن تعداد بی حد زخم هایی است که تیرها در پیکر مطهر تو به جا گذاشته اند. سوالی دارم از تو، ای برادر باوفایم ای همای صبح، چرا هنگامی که بر زمین افتادی رخصت ندادی تا پیکرت را به خیام بازگرداند؟ می دانم جواب سوالم چیست و آن را خشک نای گسسته ات شرح می دهد تا ابد تا همیشه.

برادر جانم؛ ای گلنار سمن بوی، سوالم را پاسخ بده، حسین(ع) به قتلگاه آمد، چرا رضایت ندادی تو را بیاورد، حتی اگر می شد اعضای گسسته ات را با حصیر جمع کند و بیاورد، مبادا که شرمگین از بازگشتنت به حرم بودی، ای حرم به قربان تو، برای پیکر عالیقدرت که در علقمه باقیمانده بود، آشفته و بی قرار بودم و شد آن چه که از آن باک داشتم.

آفریگار مهرپرور و عطوف را سپاسگزارم که نبودی و رفتی بالاتر از آن که ناله، فغان، تضرع، فریادخواهی و استغاثه حرم را بشنوی، خیمه ها به آتش کشیده شد و خاکسترش به جا ماند. ودیعه امامت منتقل شد و امام حسین(ع) شهید شد.

به امامی که غرق در مشقت و مصیبت بود پرسیدم، سجاد(ع) ای لاله سیراب، ای حدیث خوش آرا اینک چاره ما چیست؟ و او فرمود از بدخواهان و معاندان به شوره زار فرار کنید. خدارا شکر که نبودی و ندیدی تا دویدنم را در بیابان ببینی، هنگامی که یتیم های گریزنده را گرد آوری می کردم و در این بیابان بارها بر زمین می افتادم. حسین(ع) تورا رها کرد، با دستی بر کمر و قامتی کمانی از رنج و غم تو به خیمه ها برگشت، یقین کردم کمرش شکسته شد.

ای کسی که غمت، کمر برادرم حسین(ع) را شکست، حال من همچون حال حسین(ع) است در غم تو، تا ابد، حسین(ع)؛ قبله اله عرب و عجم برگشت و ستون خیمه تورا خواباند و آنگاه بود که دریافتم تو کوچ کرده ای.

«حسین(ع)»؛ وقتی از نزد تو برگشت و به نزد ما بازگشت، حسین(ع) سابق نبود. دردی در قلبم شراره زد که یزدانِ جان آفرین به احدی نشان ندهد، با اشک و آه خواهم گفت چه حال و ماجرایی داشتم.

«عباس»؛ ای نسیم وصال، من آن چه می گویم نکوهش نیست، هرچند ناگوار و جانکاه است! پس از تو چه خواهد شد. پس از شهادت تو بود که دریافتم اینک «شِمرِ» خبیث به خشکنای برادرم مشتاق شد و اینک تمام هستی در انتظار است که بعد از تو چه خواهد شد، اسارت، تازیانه، ناسزا و شکنجه از طرف بیگانه، دودمان رسول الله را تهدید کرد، آن زمانیکه مرا به اسارت بردند، دیگر تو نیستی تا یاورم باشی؛ ای حامی و سرپرست باغیرتم؛ تو یاریگر من بودی و اینک نیستی ای پیک نسیم سحری، ای عهده دار و مسئول من، آن لحظه ای که خیمه ام خواهد سوخت تو نیستی و این دردی جانکاه است. عباس ای حدیث پربها و آه جانسوز من.

1405/05/07
09:30:45
5.0 / 5
3
تگهای خبر: اربعین , امام , امنیت , بازی
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان قائم در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۱ بعلاوه ۳
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها