قائم فرهنگ مهدویت
قائم : فرهنگ مهدویت

مناظره مسلمان و مسیحی در دوره رضاشاه

مناظره مسلمان و مسیحی در دوره رضاشاه

به گزارش قائم در دوره رضاشاه، تبلیغات مسیحی در ایران کما بیش رواج داشت و علما تلاش می کردند با نوشتن کتابها و حتی برقراری جلسات مناظره، در مقابل آنها بایستند.


متنی از یکی از مناظرات - که به احتمال بیشتر نگارشی است تا آن که اتفاق افتاده و نوشته شده باشد - پیدا شد. آنچه در اینجا آمده، مقدمه متن آن مناظرات و توضیح در باره آن است. اصل مناظرات اخیرا به صورت یک کتاب انتشار یافته است.

مقدمه
در بین انبوه آثاری که مسلمانان در باره مسیحیت نگاشته اند، چه در نقد مسیحیت و چه در پاسخ به انتقادات مسیحیان از اسلام، اثر حاضر، یک برگ ناشناخته و تازه به شمار می آید؛ هرچند آگاهیم که به صورت معمول، این قبیل آثار، دوره و زمان تاریخی ویژه خویش را دارد، و هر بار به دنبال یک موج بلند یا کوتاه پدید می آید.
موج نخست در پدید آمدن این قبیل آثار ردیه نویسی، در دنیای قدیم اسلامی (تا سقوط عباسیان به سال 656ق) است که در آن آثاری در گوشه و کنار عالم اسلامی نوشته شده و اسامی آنها را در لیست های کهن مانند الفهرست ابن ندیم و دیگر منابع آمده است.
برای ما ایرانیان، دوره دوم یا موج دوم، در ارتباط با روزگار ایلخانان است که تبلیغات مسیحی و ترجمه کتاب مقدس، همراه با نفوذ مسیحیت در دربار مغولان، در ایران عنوان شد، هرچند نقد جدی مستقلی از باورهای مسیحی از این دوره نمی شناسیم.
در دوره ترکمانان، و با رفت و آمد تاجران ونیزی به تبریز، موج تازه ای از تبلیغات مسیحی شروع شد که بعدها در روزگار صفوی، با آمدن پرتغالی ها به منطقه خلیج فارس از یک طرف، حضور اروپائیان در هند از طرفی، و رفت و آمدشان به دربار صفوی، فصل تازه ای در زمینه ادب ردیه نویسی مسیحی ـ اسلامی شروع شد. طبیعی است که غرب به موازت فعالیتهای استعماری، کار تبلیغ مسیحیت را با جدیت تمام دنبال می کرد. در زمینه معرفی این ادبیات، در دوره صفوی، آثاری در زبان های فرنگی و ایرانی نوشته شده که احتیاج به تکرار آنها در اینجا نیست. (1)
موج بعدی این منازعات که ریشه آن اروپایی ـ هندی بود، به دوره فتحعلی شاه تا روزگار ناصری باز می گردد. کارهای هنری مارتین و واکنشهایی که در ایران برانگیخت، از معروف ترین آن آثار است. در این حوزه، مرحوم عبدالهادی حائری در کتاب اولین رویاروییهای اندیشه گران ایران و سپس دیگران، توضیحاتی بدست داده اند. (2) این حرکت تا دوره ناصری ادامه یافت و آثار فراوانی از جانب مسیحیان و مسلمانان در تعریف و نقد مسیحیت از یک طرف و استوار کردن عقاید دینی مردم به هدف مقابله با مبلغان مسیحی و مسیونرها نوشته شد. بخشی از این آثار در ایران و بخشی در هند منتشر می شد و باید گفت، آثار فارسی انتشار یافته در هند در زمینه ترویج مسیحیت میان مسلمانان و پاسخ علمای مسلمان، بسیار فراوان است و طبعا برخی هم به ایران می رسیده و واکنشهایی ایجاد می کرده است.(3)
جالب این که رساله حاضر که در نقد کتابی با عنوان «مشکوة صدق» نوشته شده، همچون آثاری است که به فارسی در هند انتشار یافته است، اما چنان که خواهیم دید، و مترجم در مقدمه آورده، هدف، ایران بوده است.
موج تازه ای از تبلیغات مسیحی از پس از مشروطه شروع شده و ادامه یافته است. این زمان، یک مسیحی زاده آشوری، مسلمان و طلبه شد و کتابهایی در نقد مسیحیت نوشت و از دربار ناصری، لقب فخر الاسلام یافت. وی که شیخ محمد صادق فخرالاسلام بود، با حمایت دولت و رجال قاجار، توانست موجی ضد تبلیغات مسیحی به راه اندازد. فعالیتهای وی، مسیونرهای مسیحی را به واکنش واداشت و تلاش کردند تا به صورت پنهان و آشکار، آثاری که در دفاع از مسیحیت و نقد اسلام و بخصوص نقد آثار وی در هند منتشر کنند. گفتنی است که همان زمان، کتاب اظهار الحق رحمة الله هندی، که بسیار هم مورد استفاده فخرالاسلام قرار گرفته بود، در هند و تمام جهان اسلام، تاثیر منفی روی تبلیغات مسیحی ها گذاشته بود.
در دایره همین موج است که بحث مسیحیت و نقد آن در شهر اصفهان هم بالا گرفت و یکی دو سال قبل از مشروطه، با حمایت خاندان نجفی ها در اصفهان، مرکزی برای مناظرات مسیحی ـ اسلامی شروع به کار کرد. این مرکز که با نام صفاخانه شهرت یافت، توسط دانشمندی به نام محمدعلی داعی الاسلام اداره شده و متن مناظرات همراه با اخبار دیگری، در نشریه به نام الاسلام انتشار می یافت.(4)
این ماجرا ادامه یافت و موج بعدی آن به اوائل دوره رضاشاه رسید. از شماری از جزوه های برجای مانده از این دوره، چنین بدست می آید که تبلیغات مسیحی در ایران رواج داشته است. نویسنده، دست کم چندین نمونه از این جزوات را دیده که یکی از آنها با عنوان «بیان نامه یک نفر مسیحی: بیایید تا کلید گنج های حقیقی را به شما بدهم» [چاپ بروخیم، چاپ سوم]، و کتابچه دیگری با عنوان «مسیحیت آخرین مذهب است: نطق یکی از علما بزرگ» چاپ سال 1927 دیده است. در همین دوره، تک برگهای تبلیغی هم با عنوان «اوراق روشنایی» منتشر می شده که از داستان و نقاشی برای تبلیغ مسیحیت در آنها استفاده می شده است.
این دوره ای است که رساله حاضر، در نقد مشکوة صدق، در آن، تألیف شده است. دو تاریخ 1304 و 1307 شمسی در جایی از کتاب، تنها شاهدی است که نشان داده است تألیف رساله در این سالها بوده است.

درباره کتاب حاضر
برای کتاب حاضر، نامی در متن نیامده و آنچه انتخاب شده، بر مبنای محتوای کتاب است. متن کتاب، حاوی گفتگوهای یک مسلمان با یک اسقف مسیحی است که از او با نام اسقف اوان یاد کرده است. مسلمان نویسنده کتاب که خویش را قدیر(5) و فردی عادی و درس ناخوانده و دارای شغلی بسیار پایین در جامعه عنوان می کند (کنّاس)، بعنوان نویسنده این متن، برای ما ناشناخته است. در واقع، از این کتاب نمی توان، نام واقعی او را یافت، مگر آن که در جای دیگری در باره این متن مطلبی و شرحی یافت شود.
نویسنده در چارچوب یک داستان، روشی که معمولا در مباحثات دینی و مذهبی از آن استفاده می شود، این گفتگو را تنظیم کرده و همان گونه که اشاره شد، برای شیرین تر شدن بحث، خویش را فرد عامی معرفی می کند. این در شرایطی است که گفتگوها نشان داده است او با قرآن و متون و کلام اسلامی آشناست. برای نمونه در یک مورد به اسقف که او را اسقف ارامنه هم می داند، می گوید: «من از مذاکرات جلسه قبل شما خیلی تعجب دارم، خیلی تناقضات در ضمن کلمات شما و کتاب مشکوة صدق معلوم می شود؛ آخر من هم که سواد ندارم، آن چه شنیده ام از پای منبرها که آخوندها بالای منبر گفته اند، حفظ نموده. من کتاب نخوانده، مدرسه نرفته، زبان نمی دانم، قرائت خانه نمی روم، روزنامچه نمی خوانم، شما شبانه روز مشغول هستید، اسباب جمع دارید، من یک ساعت از شغل دست بکشم، آن روز مخارج ندارم، اما هر چه فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسد».
نویسنده، داستان خود را در بیان انگیزه اش برای ورود به گفتگو با اسقف چنین شروع کرده است که بعد از دیدن اوراق تبلیغاتی مسیحی در بین زباله ها و جاهایی که کثافات انسانی ریخته می شده، به خاطر حرمتی که برای نام انبیاء قائل بوده، به سراغ مدرسه مسیحیان رفته است تا در اینباره با آنان گفتگو کند. این موضوع برای ورود به بحث، برای آن است که نشان دهد در زمان وی، تبلیغات مسیحی رو به فزونی بوده و کتابچه ها و اوراق فراوانی از آنها میان مردم توزیع می شده است. این مطلب در چند جای این کتاب، مورد توجه قرار گرفته است. در یک مورد، به مناسبت در باره تورات و انجیل گفته است: «یک جا، این دو کتاب را مقدس می شمارید، یک جا این قدر این دو کتاب را در بین مردم پخش می کنید که من هر کجا می روم خاکروبه جمع کنم، اوراق این دو کتاب را در خاکروبه ها جمع می کنم، هر عطاری دوا می پیچید، در اوراق انجیل است، هر صحافی جلد کتاب ها را از اوراق کتاب های ملّی شما می کَند. اگر شما این دو کتاب را مقدس می شمارید، این قدر بی احترامی چرا می کنید، میان دست و پا می اندازید»! و در جای دیگر: «کتاب مقدّس اگر اعتقاد داشتید، این قدر اوراق این تورات و انجیل را انتشار نمی کردید که عطّار در او دوا بپیچد، صحاف جلد کتاب موش و گربه کند، کلاه دوز قالب کلاه کند، در عداد کاغذهای باطله استعمال شود».
البته نویسنده که خویش را قدیر می نامد، بر این باور است که این کارهای تبلیغی تاثیر چندانی میان مردم ندارد و خطاب به اسقف می گوید، مخارجی که بابت آنها می کنید نادرست و تنها سبب آن می شود که این اسامی مقدسه مانند مسیح و انجیل و موسی و عیسی در بین زباله ها باشد. یک جا می نویسد: « این بخچه ی من پر از همین کتاب ها است که شما انتشار داده، مسلمانان این کتاب ها را نجس می دانند، جلدش را می کَنند و اوراق او را در محل نجاست افکنده، و این بی احترامی است به مذهب و ملت شما». این در شرایطی است که اسقف در پاسخ وی، تاکید می کند که این تبلیغات موثر است، و شما هم بهتر است آنها را مطالعه کنید و با مقایسه آنها با عقاید ملت خود، با من گفتگو کنید.
از اینجاست که بعد از دعوت اسقف از او برای مطالعه یکی از این آثار که شرح آن خواهد آمد، قدیر گفتگو را پذیرفته و چندین جلسه با اسقف به طرح مباحث مناظره ای می پردازد. در داستان ما، این گفتگوها در خانه اسقف انجام می شود و وی برای این که جنبه های داستانی نوشته خویش را درست کند، در این حوزه، اندکی بسط می دهد. البته عناصر داستانی آن بسیار اندک و بیشتر از همه در ارتباط با ورود و خروج او از منزل اسقف است، جز این، غالب بحث ها در باره موضوعات جدی است.
گفتگوها در باره کتاب مشخصی است و مطالب آن از مقدمه تا محتوای سایر ابواب کتاب مورد نظر، مورد نقد قرار گرفته است. مطالب کتاب توسط اسقف مطرح شده و قدیر به آنها پاسخ می دهد. بدین ترتیب، احتمال اندکی وجود دارد که چنین گفتگوهایی واقعا اتفاق افتاده باشد.
اما اسقف مانند قدیر ناشناخته است، و قدیر، بعنوان یک فرد عامی، به جای آن که او را اسقف بنامد، کرسف می نامد. در یک مورد وقتی قدیر او را کرسف می خواند، اسقف می گوید: «شما ایرانی ها واقعا وحشی هستید. اسم من گفتم اسقف است، کرسف بی مفهوم است». قدیر عذر می آورد که من «عامی» هستم و کلمه ای را که شما گفتید، یعنی اسقف، را این طور تلفظ کردم. در همان جا، قدیر می گوید که مباحثاث شش جلسه خواهد بود که البته ده جلسه شده است، چونکه مبحث بعضی از ابواب کتاب مشکوة صدق، در دو جلسه مورد بحث قرار گرفته است. می دانیم که کتاب مشکوة صدق شش باب است. در اینباره باز سخن خواهیم گفت.
اما این که چرا این مناظرات به صورت داستانی تنظیم شده است، باید گفت، نویسنده به جنبه های تاثیر گذاری آن روی مخاطب تاکید داشته و برای همین، در حد فهم خود، مبادرت به استفاده از بعضی از عناصر داستانی کرده است. نویسنده که علی القاعده باید یک دانشمند متوسط مسلمان و طبعا اصفهانی باشد، در این داستان، خویش را فردی کناس معرفی کرده تا بگوید من که عامی هستم، بیشتر از یک اسقف می فهمم. چنین رویه ای در امر داستان پردازی با هدف یک مناظره علمی، یک اقدام ساده اما برای عامه مخاطبان جالب و تاثیر گذار است.
صرف نظر از آن، روال بحث و گفتگوها، باز هم نشان گر رعایت جنبه های هنری ـ داستانی هرچند محدود است.
همان طور که می دانیم، مباحث فرقه ای و مذهبی، از قدیم الایام در چارچوب مناظره عرضه می شده است. گاهی این مناظرات، اساس اولیه ای هم داشته اما بعدا پرداخته شده و با تفصیل بیشتری عرضه می شده است. در مورد کتاب حاضر نیز، اصلی داشته با نداشته، شکل عرضه داستانی است.

در مورد مناظرات دینی میان مسلمانان و مسیحیان، در دوره مورد نظر، هم در هند و هم در ایران، نمونه های دیگری هم وجود دارد که این داستان باید از روی همانها ساخته شده باشد. برای مثال، یکی از بزرگترین مبلغان مسیحی بانام پفاندر که کتاب میزان الحق و مفتاح الاسرار را ضد اسلام در نیمه اول قرن نوزدهم نوشته بود، در مناظراتی که میان وی با شماری از مسلمانان برگزار شد، شرکت کرد. این مناظرات در سال 1854 / 1280ق تحت عنوان «البحث الشریف فی اثبات النسخ و التحریف» منتشر گردید.(6) همان گونه که اشاره شد، مشابه این قبیل مناظرات در سال 1323 ق در انجمنی در اصفهان که به نام صفاخانه شهرت داشت، با ریاست عالمی به نام محمدعلی داعی الاسلام برگزار شده و به صورت منظم در نشریه ای با عنوان الاسلام منتشر گشت.(7)
تا اینجا چند چیز برای ما مبهم است: نویسنده کیست؟ در اینباره چیزی نمی دانیم. اسقف مخاطب کیست؟ در اینباره هم چیزی نمی دانیم. کتاب کی نوشته شده است، در اینباره، هیچ تاریخی برای تألیف در داخل کتاب نیامده است، جز آن که به خاطر اشاراتی که به فخرالاسلام و مشکوة صدق (چاپ 1901) در آن شده می دانیم بعد از تاریخ تألیف آن آثار است. یک مرتبه هم از ظل السلطان یاد شده است، آنجا که در باره ترکیب هایی مانند روح الله یاد می شود و این که این قبیل تعابیر معانی مجازی و اسمی دارد نه واقعی و تحت اللفظی که مثلا روح الله بعنوان نام مسیح، واقعا به معنای روح خدا باشد، قدیر می گوید: «تو خیال می کنی که به حضرت والا ظل السلطان لقب دادند واقعاً سایه سلطان است که ناصرالدین شاه، پهلوی او سیر می کند، این لقب است؛ که وجود او را نازل منزله سایه سلطان قرار داده». با این وجود نباید تصور نماییم که کتاب در دوره قاجار نوشته شده است، بلکه با عنایت به دو سه نقلی که از بعضی از مطبوعات فرنگی دارد، به نظر می آید کتاب محصول دوره پهلوی اول است. در موردی در کتاب آمده است: « از قراری که روزنامه.... انگلیسی نوشته، در انتشار اسلام در امریکا، در سنه 1925 [1304ش] در برازیل امریکا، عده مسلمین مسافرین آنجا سه هزار نفر بوده، و در سنه 1928 [1307ش] که تعداد نفوس مسلمین برازیل [سرشماری] نموده، پنجاه هزار نفر از اهالی آن جا مسلمان شده، در عرض سه سال هفده برابر، مسلمین زیاد شده». این دو تاریخ، یعنی 1925 و 1928 (1304 و 1307 ش) نشان داده است که رساله از دوره پهلوی اوّل است.
افزون بر اینها، در بین نقاشی های داخل کتاب، در یک مورد نقاشی دوچرخه آمده است که به نظر می آید در ارتباط با همان پهلوی اول باشد.
کتاب حاضر در نقد مشکوه صدق
دانستیم که این گفتگوها بر محور یک کتاب مشخص بوده و اوراقی از این کتاب، که سوژه ورودی این داستان هم شده، همانهاست که نویسنده در صفحه آغازین کتاب در باره آنها نوشته است که آنها را در کوچه و بازار و میانه زباله ها یافته است. اوراق مزبور در ارتباط با کتاب مشکوة صدق بوده که در هند چاپ شده، و به احتمال نسخی از آن به ایران آورده شده است. تابحال نسخه های یافت شده از این کتاب اندک است. نسخه ای در مرعشی، نسخه ای در کتابخانه تخصصی تاریخ (از مجموعه مرحوم محدث ارموی) و نسخه ای هم روی سایت دانشگاه پرینستون گذاشته شده است. بنابر این بعید است که تعداد زیادی از آنها به ایران آمده باشد، مگر شواهد دیگری یافت شود.
کتاب حاضر حدودا بر مبنای فصل بندی مشکوة صدق، پیش رفته و ابواب ششگانه آنرا مورد نقد قرار داده است. قبل از آن مقدمه توسط قدیر تحلیل و نقد شده است.
مؤلف مشکوة صدق کیست؟ در اینباره، روی صفحه عنوان و داخل کتاب، نامی نیامده است، اما وقتی مقدمه را می خوانیم، شخصی بعنوان مترجم نوشته است که نویسنده، کتاب دیگری به نام «نوبرشیرین از مزارع دین» دارد.
نسخه ای از نوبرشیرین هم در اختیار ماست و روی صفحه اول آن نام مؤلف «عبدالمسیح کشیش» است که مثل عبدالله و این قبیل اسامی، باید مستعار باشد. کتاب نوبر شیرین، در فضای عثمانی نوشته شده و در مقدمه هم از شام و حضور شماری از عالمان آنجا که اسامی عربی و برخی ترکی با پسوند افندی است، در آن به چشم می خورد. کتاب عموما حالت مناظره ای و گفتگویی دارد، و گویی یک نفر از چهره های معروف مسلمان در این مناظره داستانی، در نهایت به مسیحیت گرویده است. کتاب دارای 493 صفحه بوده و در انتها برگی حاوی معرفی کتابهای عربی و فارسی در باره مسیحیت است.
در مقدمه مشکوة صدق آمده است که این کتاب در هند طبع شده و مؤلف آن، یکی از نصارای بیت المقدس است. از درون کتاب، اطلاعات دیگری هم در باره مؤلف هست، اما چیز زیادی را روشن نمی نماید. «نصرانی کرسف گفته: «واما بعد بر همه ی مدققان با اخلاص معلوم و مشهود باد که مؤلف اصلی این کتاب یکی از علمای بیت المقدس و مصنّف کتاب نوبر شیرین است...» این همان عبارتی است که در مقدمه مترجم مشکوة صدق آمده است. قدیر در اینباره می افزاید: «معلوم می شود کرسف مصنف کتاب را نمی شناخته که او را تعبیر به نکره نموده، والا اسم مصنّف و هویت او و تاریخ تولد و زمان مردن او را علی المرسوم نوشته بود».
مترجم مشکوة صدق اشاره کرده که این کتاب را وقتی در ایران بوده، ترجمه نموده است: «وقتی که در ایران بود، آن کتاب را مطالعه نموده، چنین مصلحت دانست که آنرا از لغت عربی به زبان فارسی ترجمه کند تا حق جویان ایران هم ثمره ای از آن حاصل نمایند». قدیر این جمله را مبهم دانسته و می گوید این جمله با فقره دیگر کتاب سازگاری ندارد، آنجا که می گوید: «مصنف آن یکی از علمای بیت المقدس [است و] این کتاب در هند چاپ شده». به نظر قدیر« معلوم می شود این کتاب را مهیا نموده، و همراه خود به ایران آورده برای اضلال مردم».
همچنین در مقدمه مشکوة صدق، اشاره به فخرالاسلام شده است. از این نکته، بدست می آید که دست کم ترجمه ـ و شاید هم اصل آن! ـ در ارتباط با مسائل مطروحه در ادامه جریان نشر آثار فخرالاسلام، عرضه شده است از آنچه قدیر در ادامه آن مطلب گفته، آشکار است که وی کاملا با فخر الاسلام و آثار وی آشناست: «اسمش آشیخ محمد، ملقب به فخرالاسلام است». سپس با ستایش از وی گوید: «این جناب فخرالاسلام که از رؤساء و بزرگان روحانیین نصارا بود، و نصارا فخر می نمودند به وجود او، و چون آن مرحوم نور اسلام به قلبش طلوع نمود، و به شرف اسلام مشرّف شد، و از کتبِ خود آنها، مطالبِ آنها را رد نمود، و دعوت نمود عموم نصارا را به دین مبین اسلام. البته اسلام فخر اوست». و در جای دیگر می نویسد: «و اگر کسی بخواهد فساد و شناعت مذهب فعلی یهود و نصارا را [بداند]، باید رجوع کند به مجلدات عشره ی فخرالاسلام مسمّی به بیان الحق و الصدق که کشف جمیع مفاسد خواهد شد». آیا مولف ما در این اثر از آنها چه اندازه استفاده کرده، باید مقابله شود.
تا اینجا و بر مبنای مقدمه مترجم بر مشکوة صدق، اصل کتاب به عربی و نویسنده آن کشیشی از بیت المقدس بوده که علاوه بر این اثر، کتابی با نام «نوبر شیرین» هم نوشته است؛ اما این که این اطلاعات دقیق باشد یا خیر، طبعا اطمینان نداریم، چونکه این قبیل کارهای نقد در حوزه دین، در بلاد اسلامی، الزاما صریح نمی بود، و ممکن بود با اسامی مستعار همراه باشد. فقط بیفزاییم که نوبر شیرین از مزارع دین، که نام اثر دیگر وی دانسته شده، ترجمه ای بوده از کتابی با نام «الباکورة الشهیه» که در سال 1897 / 1314 ـ 1315ق در لاهور در 493 + 4 انتشار یافته است. تصویری از صفحه عنوان آنرا در این کتاب آورده ایم. توجه داریم که نوبر شیرین، دقیقا ترجمه عنوان الباکورة الشهیّه [نه شاهیه] است و نسخه عربی این کتاب با قید این که مؤلف آن یکی از «افاضل سوریا» است، روی اینترنت وجود دارد (http: //alkalema.net/articl/bakora.html)
کتاب مشکوة صدق بر مبنای آخرین صفحه آن، در لاهور و به سال 1901 / 1318 ـ 1319ق در یک هزار نسخه انتشار یافته است. تصویر این صفحه را می توان در همین کتاب دید. چنان که از آثار دیگری که آن وقت در لاهور انتشار یافته بدست می آید، شهر مزبور، مرکزی برای چاپ آثار مسیحیان بوده است.
مقدمه کتاب مشکوة صدق، جهت گیری تألیف این اثر یا به عبارت دیگر ترجمه را به خوبی توضیح داده است. هدف روبرو شدن با آثار فخرالاسلام بوده که ضد مسیحیت در ایران انتشار یافته، و توان اظهار داشت که موجی بوجود آورده است. به قول مترجم مشکوة صدق، فخر الاسلام کتابی با عنوان «تعجیز المسیحیین فی تأیید برهان المسلمین» نوشت، چنان که کتاب مفصّل دیگری با عنوان «انیس الاعلام فی نصرة الاسلام» تألیف کرد.(8)
پس از آن بود که مترجم فارسی مشکوة صدق، به هدف آن که کتابی برابر آن و در نقد آن عرضه کند، مبادرت به ترجمه کتاب مشکوه صدق به فارسی و نشر آن کرد. عبارت خود وی چنین است: «اما بعد: بر همه مدقّقان با اخلاص معلوم و مشهود باد که مؤلف اصلی این کتاب، یکی از علمای بیت المقدس و مصنّف کتاب نوبر شیرین است... و مترجم اقلّ این کتاب، وقتی که در ایران بود، آنرا مطالعه نموده، چنین مصلحت دانست که آنرا از لغت عربی به زبان فارسی ترجمه کند تا حق جویان ایران هم ثمره ای از آن حاصل نمایند. و این کتاب خصوصا در این زمان برای ایشان باید مفید باشد، زان رو که شخصی مسمّی به فخرالاسلام افتخار باطل نموده، کوشش می کند که گرد فریب را در چشمان بصیرتشان انداخته، ایشان را نابینا گرداند که مبادا آن نور الهی که از اوراق انجیل جلیل بر ایشان می تابد، ایشان را منوّر بسازد. مخفی نماناد که آن شخص مذکور، [در] رساله ای مسمّی به تعجیز المسیحیین فی تأیید برهان المسلمین، این را نوشته است که بر هر فردی از افراد مسلمانان، واجب و لازم است که اعتقاد نماید که این تورات و این انجیل که الیوم مستعمل یهود و نصارا است، آن تورات و انجیل نیست که خداوند عالم بر حضرت موسی و عیسی ـ علیهما السلام ـ نازل فرموده؛ و در اثبات این قول سست، کتاب مطوّل دیگر هم مسمّی به انیس الاعلام فی نصرة الاسلام تألیف کرده، مسیحیان را دعوت می نماید که جواب آنرا بنویسند. این اقلّ، گمان نمی برد که آن کتاب ضرورت جوابی داشته باشد، خصوصا از این جهت که (چنان که بر هر خواننده هشیار قرآن هویدا بلکه اظهر من الشمس است) هر مسلمانی که بر کتاب مقدس اهل کتاب طعن زند، تیشه بر ریشه قرآن خود نهاده است. و اما با اینکه این کتاب مسمّی به مشکوة صدق، البته به حسب حجم کوچک است، و سالها پیش از ظهور آن مجمع افتخارات باطله ای که ذکر شد (یعنی انیس الاعلام) مطبوع گردیده، اما شکی ندارم که برای هر عاقلی در رد اعتراضات فخرالاسلام کفایت می کند، چونکه عقلا گفته اند: ذرّه ای حق، بر کوه باطل غالب آید. اما هر که بیشتر بخواهد، در این امورِ اهم، کاوش کند، باید کتب مشهوره به میزان الحق (9) و مفتاح الاسرار (10) و طریق الحیات و شهادت قرآنی را ملاحظه نماید؛ و هم اگر بخواهد کتاب «نوبر شیرین» را بخواند و این اقلّ هم از قبل خیلی از آن اشکالات و اعتراضاتی را که ابنای جنس فخرالاسلام پیش آورده اند در بعضی تصنیفات خود رد نموده است که از آن جمله اینها می باشد: شعاع های تابنده دافع ریب و مراسلات دینی و ینابیع الاسلام و برهان بطلان فخر نادان و حکمة الدیانة الحقیقیة».(11)
بدین ترتیب روشن [یا ادعا] می شود که مشکوه صدق، اثری به عربی بوده که اصل آن در بیت المقدس نوشته شده، و گویا نویسنده آن به دلایلی نخواسته نامش فاش شود. این اثر توسط مترجمی که مدتی در ایران بوده، و در اینجا خویش را معرفی نکرده، به فارسی درآمده و چاپ شده است.
باز هم باید این پرسش را بیان کرد که آیا امکان دارد که این اثر، اصلِ عربی نداشته باشد و صرفاً کتابی به فارسی و در نقد فخرالاسلام نوشته شده باشد؟ تنها چیزی که می تواند شاهد وجود اصل عربی باشد، محتوای مشکوة صدق و مقدمه اصلی (نه مترجم) است که فضای آنرا ایرانی نشان نمی دهد. مؤلف، هر کسی بوده، بیشتر با آثار اهل سنت، مانند سیرت النبویه [کذا]، احیاء العلوم غزالی، تفسیر کبیر فخر رازی و.... آشنا و از آنها بهره برده است. آیا اینها در هند مورد استفاده مؤلف قرار گرفته یا بیت المقدس، نمی دانیم. اسامی بکار رفته در نوبر شیرین، بیشتر عربی و ترکی (شامل چند افندی) است که به هند نمی خورد. تا اینجا اطلاع دیگری نداریم. عنوان کردن نام بیت المقدس می تواند نوعی اقدام استعاری برای این قبیل آثار که در باره مسیحیت است، باشد.
به نظر می رسد، قدیر نیز، نسبت به این که این کتاب ترجمه ای از یک متن عربی باشد، تردید داشته است. شاید هم باز برای رعایت جنبه های داستانی، این جملات را افزوده است که «مخفی نماند... کرسف... گفته: کتاب مشکوة صدق عربی بوده، من ترجمه اش نموده ام و قائلش مرده، لکن آن چه از حال این کرسف معلوم شده، نصرانی متقلّبی است، و این کتاب را او منتشر نموده، و هر روز یک دانه از خانه خود بیرون انداخته که یک دانه او را به دست خودش، به دست من افتاد». همان گونه که اشاره شد، اصلِ عربیِ این کتاب، تابحال بدست ما نیامده است، اما از اساس نمی توان منکر شد. با این وجود، اشاره او به این که وی فردی متقلّب است، می تواند اشاره به شکلی پنهان کاری باشد که در کار تألیف یا ترجمه این کتاب بکار رفته است.
به مشکوة صدق و محتوای آن بر گردیم. متن این اثر منهای هفت صفحه مقدمه و لیست مطالب که فاقد صفحه شماری است، در 427 صفحه به چاپ رسیده است. نسخه ای از این کتاب در «کتابخانه تخصصی تاریخ قم» هست که اصل آن از کتابخانه مرحوم محدث ارموی بدانجا انتقال یافته است. این نسخه، صفحه پایانی ندارد، اما خوشبختانه عکس کامل کتاب روی وب سایت کتابخانه دانشگاه پرینستون هست که تاریخ چاپ در انتهای همان صفحه آمده است.(12)
کتاب شامل یک مقدمه، شش باب و یک خاتمه و همان گونه که گفته شد هدف اصلی پاسخ گویی به مطالبی بوده است که نویسندگان مسلمان نسبت به تحریف تورات و انجیل مطرح می کردند. مؤلف که در محیطی سنی بوده، در مقدمه کوتاه خود در باره علت تألیف این اثر چنین نوشته است:
چون که اهل اسلام در قرآن خود شهادات حَسنه در اثبات تورات و انجیل و علل سلامت ماندن آنها از شایبه تحریف و تبدیل و اشارات معتبره در باره الوهیت عیسی مسیح دارند، واکثر ایشان کتاب مقدس، یعنی تورات و انجیل را به تحریف و تصحیف منسوب می نمایند، و مسیح را هیچ نمی انگارند جز یکی از انبیای عظیم یا کمتر از برخی از آنها در عظمت و مرتبه ای که گویا ایشان چیزی از قرآن را تلاوت نکرده اند الا فقراتی چند و نظر نیفکنده اند بر آن آیه های اهمّی که سلامت ماندن کتاب مقدس را مبین می گرداند، و مسیحی را مبحث عجب العُجاب می سازد؛ پس این اقلّ، اکثرت اوقات در دل خود بر ناشایستگی آن امر تأسف نموده، به نزد خدای خویش تضرّع می کردم که حقّ ابنِ خویش را به واسطه کتابهایشان بر ایشان ظاهر سازد و تأمل می نمودم در این مطلب که آیا وسیله بهترین مفیدترین برای اجرای این مقصود چه چیز می باشد، تا آخر الامر از تقدیرات الهی چنان شد که او تعالی اطلاع مرا بر کتابهای مشهورترین مذهبی ایشان پس از قرآن، (مثل کتابهای سنت، یعنی حدیث، و کتاب سیرت النبویه و کتاب احیاء علوم الدین تصنیف امام غزالی و تفسیر قرآن تصنیف امام فخر رازی و تفسیر امام بیضاوی و جلالین) مزید گردانید. پس به مطالعه آنها و انتخاب نمودن زبده [و] خلاصه آنها بنا نمودم. آنگاه آغاز کردم به این که نهایت جدّ و جهد خویش را در جمع کردن آن آیه های قرآنی که بر صحّت دین مسیحی دلالت می کند با خلاصه شرح های آنها که در صحایف ائمه مذکوره مندرج است، صرف بنمایم، و چون به مدد او تعالی تحصیل مطلوبم میسّر گشت، آنها را به صورتی که در این رساله مرقوم است مرتب گردانیده، علاوه بر آن هم ملاحظات و ضمیمه های چند در آخر هر باب اضافه کردم. پس به اعانت او تعالی کتابی کم اوراق پرفایده صورت انجام پذیرفت».

ابواب کتاب مشکوة صدق به این شرح است:
1. در مورد آیه‏هایی که ثابت می‏کند حضرت محمّد (ص) با آیات و معجزات فرستاده نشد و بدان دلالت دارد که با او آیتی یا اعجوبه نیامد؛
2. در مورد آیه‏هایی که بیان می‏کند حضرت محمّد (ص) با این اراده فرستاده نشد تا مردم را مجبور گرداند که از روی اکراه ایمان آورند [پس تکلیف جهاد چیست؟]؛
3. در باره ناسخ و منسوخی که در قرآن می باشد؛
4. در باره آن آیه‏ هایی که این را هویدا می‏گرداند که بر کتاب تورات و انجیل هیچ تغییر و تحریف لفظی وارد نیامده است؛
5. در مورد آیه‏ هایی که دلالت می‏کند که نبوت و کتاب مخصوص به بنی اسرائیل بوده است؛
6. در مورد آیه‏ هایی که الوهیّت مسیح را ظاهر می‏کند.
کتاب حاضر، دقیقا بر مبنای همین ابواب، به نقد آنها پرداخته است.
ادب نگارش
به صورت معمول، این امکان وجود دارد که در مناظره، بداخلاقی هایی صورت گیرد و دو طرف یا یک طرف، تند، عصبی و گاه با تعابیر زننده با دیگری برخورد کند. تصویری که در این کتاب هست، حدودا همین طور است، یعنی قدیر که خویش را از طبقه پایین اجتماع دانسته، به عمد یا از روی خصلت، و فکر می نماییم بیشتر به لحاظ داستانی و این که نشان دهد یک آدم عامی است، گاه تعابیر تندی بکار برده است. این در شرایطی است که اسقف برخورد آرامی دارد. همین که این نوع رویکرد اخلاقی، به قلم خود قدیر ـ نامی که نویسنده برای خود برگزیده ـ نوشته شده، این حدس را تقویت می کند که بکار بردن این تعابیر، سهمی در داستانی کردن ماجرا و جذاب تر کردن آن دارد. وی از تعابیری چون «بی ادارک» یا «حماقت» و مانند اینها و حتی تندتر مانند «کورباطن احمق» به سادگی استفاده می نماید. قدیر با توجه به شغل خود که کنّاسی و جمع آوری خاکروبه و کثافات است، می نویسد: با خود قرار دادم با همین کج بیل و بخچه، حمله به او نموده و مزخرفات او را جواب داده، و بلاد اسلام را از وجود نجس این هیاکل کَنس کنم. بر حسب وظیفه ی خود که اعیان نجس را باید خارج کنم.» این لحن تند در موارد دیگر هم دیده می شود: «صاحب کرسف.... مطالب خویش را گه مالی نموده، از خود مایه گذاشته. من هم با همین کج بیل، روزن ها را باز می کنم تا هر کس در اندران این مذهب سخیف نظر کند، غیر از گه خوری چیزی نباشد». همچون تعبیرهایی که زیاد تکرار می شود کلمه «خر» در خطاب به اسقف است که تابحال در ادبیات اصفهانی رایج است. وی در جایی می نویسد: «مسلمانان می گویند: چقدر فرنگیان خرند.» و در جای دیگر، قدیر خطاب به اسقف می گوید: «واقعاً صاحب! شما خویش را به خری می زنید یا آن که خود بالذات خر هستید». همان گونه که گذشت، تعبیر به «خر» در بین اصفهانی ها، امری بسیار عادی، و چندان جسارت آمیز به حساب نمی آید؛ چونکه در روابط دوستانه هم بکار می رود. در جای دیگر چنین آمده: « بلی، صاحب! شما خر هستید، واقعاً خیلی خر هستید و با خریت، باز هم گاهی خویش را به خری می زنید. آن وقت وای به حال من که می خواهم از شما بار بکشم، کجا این دفعه به منزل می رسد؟ هزار مرتبه بار را از پشت به زمین خواهید انداخت؛ اما خوب است که بارم کِه کِه است که هر گاه قیمت شکسته شود، از قیمت آن تنزّل ندارد».
اطلاعات اجتماعی اما اندک
قدیر به غیر از آن که وظیفه اصلی اش پاسخگویی به مباحث در ارتباط با اسلام و مسیحیت است، اما گهگاه به جنبه های دیگر همچون مسائل اجتماعی و تمدنی و هم آداب و رسوم هم توجه داده و از آنها انتقاد می کند. وی در موردی، ضمن اشاره به جمله ای که کرسف گفته که خداوند همه مردم را دوست دارد و آنها را پرورش می دهد، اظهار می کند که بر طبق این باور، گویی خداوند فرعون را بیشتر از موسی دوست دارد. آنگاه می نویسد: «این همان مذهب طبیعی است که امروز نصارا اختیار نموده، دنبال طبیعت اند، خدایی قائل نیستند، دنبال طبیعت اند. خالق موجودات را طبیعت می دانند. این صاحب کرسف هم طبیعی است». او بر این باور است که اصولا اروپائیان به دین اعتقادی نداشته و تنها نام مسیح را بر زبان می آورند: «چنان چه اقوال کلیه نصارا در تمام عالم در بیان علمیات و عملیات به خوبی واضح می کند ابداً مُثبِتِ دیانتی نیستند و منکر دیانت اند، نهایت اسمی از مسیح می برند». وی در مورد دیگری، از بی دینی مسیحیان اروپا یاد کرده و این که «به جز گرویدن به دنیای دنیّه، و اقدام در معاصی و اقسام فسق و فجور به شکلی که بلدی از بلاد نصارا نیست که امکنه ی متعدّده مهیا نموده، زناخانه و شرابخانه که محل رفت وآمد تمام طبقات ملت، حتی پاپ ها و کشیش ها و خلیفه ها که خویش را جانشین حضرت عیسی می دانند» به این مکان ها رفت و آمد دارند. موارد دیگری هم در این حوزه هست که ضمن مرور بر محتوای کتاب، به آنها اشاره خواهیم کرد.
مروری کلی بر محتوای کتاب
چنان که گذشت، داستان چنین شروع می شود که قدیر، بنا به شغل خود، اوراق تبلیغی مسیحی را در کوچه و بازار در بین زباله ها می یابد و از آنجائیکه نام مقدس پیامبران روی آن بوده، برای گلایه نزد اسقف می رود. اسقف از او می خواهد اینها را بخواند و با او بحث کند. قدیر می پذیرد و چندین جلسه بامداد ها به دیدار اسقف رفته در باره آن اوراق که از کتاب مشکوة صدق است با وی گفتگو می کند.
تاریخ این جلسات تنها در حد تعیین روز هفته و نام و روز ماه است، اما مع الاسف سال آن قید نشده است. نخستین روز این است: «اوّل بامداد شنبه 14 ربیع الاول سمت پشت مطبخ، درب خانه کرسف صاحب آمدم». ننوشتن سال، در هیچ مورد، نشان از داستانی بودن این قبیل جلسات و تنظیم این نقد، در چارچوب یک گفتگوی فرضی است. بعلاوه، نویسنده تا آنجا که توانسته مراعات جنبه های داستانی را کرده است: «در باز بود. چون معلم خانه ابتدائی وارد داخل هشت خانه شدم. پیرزنی که آثار کفر و نکبت باطنی از او ظاهر بود، در نهایت کراهت منظر با صد برابر اخ و بم، اظهار داشت: چیزی نداریم. چون هرکس می داند که شغل این جانب از هر جهت بدی دارد، سیّما این جهت که اول صبح، هر خانه بخواهیم را همان نمی دهند. گفتم: خواجه را می خواهم، مشتبه شد که من نجاست می خواهم. در واقع همان را می خواستم. اظهار داشت: برو. گفتم: خودش را می خواهم. اظهار داشت: نداریم. در این بین صدا بلند شد، خود کرسف آمد. در دالان روی صندلی نشست، من هم بیل و بخچه پهلو نهادم، مقابلش نشستم». همین ادبیات، برای آغاز گفتگو در ابتدای جلسات بعدی هم هست؛ چنان که در باره مجلس دوم آمده است: « قدیر: وارد شدم درب خانه کرسف به جهت سؤال و جواب باب اول از کتاب مشکوة صدق. این دفعه پیره زن مزاحمت ننمود، بلکه تعارف رسمی نمود. اظهار داشت: صاحب منتظر شماست. داخل شدم، دیدم کرسف با زنش با یک سگ پشم آلو در روی نیمکت نشسته، چند کتابی مقابلش نهاده، میانه خودش و زنش مکانی به جهت من خالی نمود. مقابلش صندلی بود، رفتم مقابلش نشستم. اظهار داشت: مسلمان اینجا بیا. گفتم: نه، روبرو بودن به از پهلو بود».
جالب است که برای این جلسات نقاشی های ساده ای هم کشیده شده که نمونه آنها را در همین کتاب آورده ایم. گذشت که کرسف آنچنان که قدیر می گوید، تلفظ عامیانه همان اسقف است.
مباحث کتاب به تدریج وارد اصل مبحث شده، ابتدا مقدمه مترجم نقد شده و سپس به سراغ ابواب شش گانه کتاب رفته است. هر دو طرف روی تحریف شده بودن انجیل و تورات یا نشدن آن، حساس هستند و قدیر به دنبال اثبات این نکته است که اناجیل موجود همه پس از عیسی (ع) نوشته شده، و بدین ترتیب می کوشد تا این مطلب را با استفاده از مطالب انجیل و اعتراف گیری از اسقف ثابت کند. تصور قدیر آن است که انجیل مانند قرآن کتابی است که از آسمان آمده و وقتی می شنود که این انجیل داستان های بعد از درگذشت مسیح را هم دارد، بر می آشوبد و می پرسد: «صاحب! پس اناجیل مُنزل برحضرت عیسی کجاست که در حیات عیسی، مقارن با نبوت او که عبارات آنرا بر بنی اسرائیل تلاوت می فرمود، که می فرمود: «من بنده خدا هستم و خداوند کتابی به من فرو فرستاده و مرا پیغمبر قرار داده.» اسقف جواب می دهد: «چنین انجیلی ما نداریم». روشن است که تصور اسقف از انجیل چیزی جز آن چیزی است که در ذهن قدیر است.
در ادامه نکات دیگری مطرح می شود. بخشش گناه توسط کشیش، یکی از موارد مورد اعتراض قدیر است. وقتی در مسیحیت، عیسی خداست، گناه بخشی هم می کند؛ اما شگفتی قدیر وقتی است که اسقف ارامنه جلفا هم جانشین عیسی باشد و همین کار را بکند. وی البته نمی تواند الوهیت مسیح را بپذیرد و طبعا از انجیل هم انتظار دارد که کلمات خداوند باشد که بر مسیح وحی می شده است. در حالیکه اسقف تاکید دارد که اینها داستانهای زندگی مسیح است که حواریین نوشته اند و انجیل همین است. طبیعی است که از نظر قدیر، این به معنای آن است که انجیل تحریف شده است.
در اینجا، به تدریج به بحث های داخل کتاب مشکوة می رسند، مطالبی که هم در انتقاد از قرآن و همزمان استفاده از آیات در تأیید باورهای مسیحی است. به تناسب و ترتیب آنچه در مشکوة آمده و تلاش شده بر مبنای آنها از حضرت محمد (ص) ایراد گرفته و یا از آن آیات در تأیید مسیحیت استفاده شود، بیشتر مباحث تفسیری کلامی است و مباحث متفرقه کمتر عنوان شده است. با این وجود محتمل است که نویسنده بعضی از مباحث را از فخر الاسلام گرفته باشد، چنان که در یک مورد از چندین مقاله فرنگی ها یاد شده که در تأیید عقل پیامبر مطالبی گفته اند: «چنانچه جرجیس صال صاحب، در کتاب خود در صفحه 82 از مقاله اسلام از نسخه مطبوعه سنه ی 1890در اوصاف آن جناب نوشته... و در صفحه 239 از کتاب میزان الحق از نسخه مطبوعه لندن سنه‌ی 1842، صریحاً اقرار و اعتراف می کند که آن حضرت در خورده بینی و مال اندیشی مانند نداشت. و عبدالمسیح کشیش در کتاب شعاع های تابنده که خود تعریف آنرا نمودی، در صفحه 214 مطبوعه انارکلی لاهور چنین گفته و هیچ کس منکر این نیست که حضرت محمد(ص) شخص عاقل با فطانت بوده است و هم مسیو ژرژ دوادی در رساله ای که در عقل نوشته به زبان فرانسه و عقلای عالم را ذکر نموده و تمثال آن جناب را کشیده، ورق قرآن به دست مبارک، و اول عاقل دنیا شمرده، و غیر ذلک از کلماتی که رؤسای ملت شما نوشته. و جناب فخرالاسلام در کتاب خود جمع نموده» است.
چنان که گذشت باب اوّل، «در خصوص آن آیه هایی است که این را ثابت می کند که حضرت محمد با آیات و معجزات فرستاده نشد و بدان دلالت دارد که او با آیتی یا اعجوبه ای نیامد». در اینباره پنج آیه را اسقف آورده و قدیر بر سر آنها با وی بحث می کند. نویسنده تمام شدن هر جلسه گفتگو را هم با ادبیات داستانی خاصی که حدودا شبیه هم است، آخر می دهد: «چون کلام به این جا رسید زنگ ساعت زد، صاحب کرسف برخاست. او را گفتم: مطلب تمام نشد. اظهار داشت: دیگر من مجال ندارم فردا زودتر بیا، باز صحبت نماییم. کرسف کلاهش برداشت، من هم کج بیل و بخچه و کتاب مشکوة صدق، زیر بغل، که مردم نفهمند چه خبر است و بیرون آمدم».
جلسه دوم روز «یکشنبه ربیع الاول» بوده، و چنان که آشکار است، در این مورد، روز ماه مشخص نشده، اما بر حسب تاریخ قبل و بعد می تواند 15 باشد. ادامه بحث از باب اول مشکوة روی این نکته است که چرا حضرت محمد (ص) پیامبر بی معجزه است. در مقابل، قدیر بر معجزه بودن قرآن و تحدی های موجود در آیات در اینباره تاکید می کند. قدیر به اسقف گوید: «ای صاحب کرسف! شما که می گوئید صاحب مشکوة صدق از علمای بیت المقدس است، این قدر زحمت کشیده در تصنیف این کتاب و جمع نمودن تفاسیر و کتاب عام وخاصه به جهت به دست آوردن احکام و قوانین قرآن، خوب بود کاری بهتر از این و آسان تر از این بکند، اوقات صرف کند یک سوره مثل این قرآن بیاورد. اهل لسان بود به قول شما، خوب است دولت انگلیس و سایر دول عیسوی که در هر سالی زیاد از یکصدو هفتاد و پنج کرور لیره مخارج داعیان مسیحی می نمایند و به امثال شما و دکتران می دهند که در بلاد محرومه مسلمانان را دعوت کنید به دین نصارا، خوب است این زحمت رو متحمّل بشوند در این که یک قرآنی جعل کنند، مثل این قرآن که اهل لسان از نصارا را متحمّل مخارج آنها بشود، با هم اجتماع نموده بلکه یک سوره مثل سوره قرآن، بلکه یک مطلب مثل مطالب قرآن بافته، چاپ کنند در بین مسلمانان، که اتمام حجت تمام شود».
در اینجا باز هم جنبه داستانی نویسنده خویش را نشان داده است تا از حالت یکنواختی خارج شود: «کرسف، چون کلام به اینجا رسیده، دست دراز نمود کتاب های روی میز را ورق ورق نمود، چند سیگار کشید، قدری کتاب مشکوة صدق را مطالعه نمود، من هم تماشای وضع رفتار و اسباب خانه او می نمودم» و بعد از آن که بخشی از گفتگوها را آورده، می نویسد: «چون کلام به این جا رسید سگ پشم آلو برخاسته، زن کرسف او را بغل نموده. کرسف حوصله اش تنگ شده، کتاب ها برهم پیچیده، دست مرا گرفت: امروز بس است. فردا بیا، نتیجه کلام صحبت می شود. برخاستم، بخچه و کج بیل برداشته، رو به راه شدم به کرسف گفتم: «فردا یوم دوشنبه است، یوم عرض اعمال است، خوش ندارم این مذاکرات در نامه ی اعمالم مندرج شود، پسر خویش را می فرستم. آن هم قابل است، باب سیم از کتاب مشکوة صدق را با او صحبت کن، کلام حق یکی است چه پدر چه پسر.» و... اما صحبتی از مذاکره پسر با اسقف در این کتاب نیست، گرچه خبرش را اسقف به او می دهد.
مجلس سوم، با این وصف آغاز می شود: «اوّل آفتاب یوم سه شنبه [علی القاعده روز 17] ربیع الاول وارد خانه شدم، دیدم کرسف خوابیده، زنش بالای سرش شیر نهاده، سگ پشم آلو گاه گاهی میل می کند، زبانی به آن گیلاس می مالد، زن آن سگ را ممانعت نَکند. گفتم: این نجس شد، باید ظرفش را گل مال کنی. اظهار داشت: مطالب ما گل مالی نشود. کرسف برخاسته، آن شیر را که چندین نجاست در او سرایت نمود، خورد. عجب در آن بود آن گیلاس را خیلی به من تعارف می نمود. گفتم: خواجه! من در نجاست غوطه می خورم، لکن [نجاست] نمی خورم، شما، هم غوطه می خورید و هم اقسام نجاسات را می خورید». در اینجا بحث شروع می شود.
مطلب باب دویم اثبات نبوّت مسیح و الوهیّت اوست. به هر طریق ثابت شود. این عنوان البته به باب ششم کتاب نزدیک است که عنوانش این است: «در خصوص آن آیه هایی که الوهیّت مسیح را ظاهر می نماید». روشن نیست چرا اینجا از آن بحث شده است. در اینجا قبل از بحث، نکته ای هم در باره هزینه هایی که مبلغان مسیحی برای کارهای تبلیغی استفاده می نمایند آمده است. «قدیر: می خواهم بدانم این مبلغ از دولت به شما می رسد یا از عموم ملت نصاری؟» اسقف می گوید: «خیر، این وجه از ادارات، سرشکن می شود، لکن عمده اش از دو محل جمع می شود: یکی از سیرک خانه های(13) بزرگ که در اروپا انفتاح نموده که در هر روزی زیاد از یک میلیون لیره عایدی مصرف مسکرات است و یکی دیگر از ماتشکه خانه ها که در اروپا مهیّا شده، محض رفاهیّت ملّت در هر روزی دوازده میلیون لیره عایدی دارد. این گونه ابواب دخل در ایران شما نیست؛ وجه اعانه ی داعیان مسیحی از این ممرّ پیدا می شود». قدیر این را «ثمن البغی» می نامد.
در اینجا، به مناسبت نکته ای در باره پیشرفت های اروپایی ها و عقب ماندگی مسلمانان گفته می شود. قدیر روی «خریت فرنگیان» از زبان مسلمانان تاکید می کند. اسقف می پرسد: «از کجا خریت ما بر مسلمانان معلوم شد، با این همه اختراعات که ما راه اندازی نموده که عقول مسلمانان هنوز از ادراک آنها را ننموده. مثل ساعت و تلگراف و حبس الصوت و غیره و غیره و غیره».
قدیر در مفهوم پیشرفت، متفاوت با اسقف فکر می کند. به نظر قدیر «مسلمانان اولاً در این وادی که شما هستید، نیستند. بر فرض هم خواسته باشند داخل شوند، اسباب از برای آنها جمع نیست. مثلاً هرگاه من مدعی شوم که احدی از فرنگیان مثل من، ماهر در کنّاس نیست، و این را دلیل عقل خود بدانم، نهایت بی عقلی است؛ چونکه که آنها در این خطّ نیستند، و هر کس از خورده می خورد. کسی از آنها داخل این صنعت نشده تا معلوم شود به اندازه ی من می رسد یا ماهرتر می شود. مسلمانان، اهم امور آنها تحصیل آخرت است؛ چونکه که غیر از این عالم، عالم دیگری معتقدند که این عالم به منزله ی منزلی از منازل اوست، و تمام قوای فکریه ی خود در تعمیر آن عالمِ باقی مصروف می دارند؛ چندان در بند این عالم نیستند؛ و اگر احیاناً به جهت ترتیب معاش داخل در صنعتی شوند، تمام خیال همراهشان نیست؛ این است که صنایعشان ترقی نکرده، و ثانیاً وقت تکمیل صنعت ندارند، چونکه که اغلب اوقات شبانه روز خود به عبادات مصروف دارند، و جزئی وقت دیگر به این اندازه نیست که تکمیل صنعت کنند، می خواهند نان پیدا کنند. اما شما به مقتضای مذهب خود که غیر از این عالم، عالم دیگر تصویر نکرده اید، و در این جا هم تکلیفی ندارید». به نظر وی اگر ایرانی ها آن طور فکر می کردند «قطعاً فاضل تر خواهند بود».
ماجرای ختم این مجلس از نظر داستانی خنده دار است: «چون کلام به این جا رسید، یعفور کرسف در طویله را شکسته، عر و تیز نمود، رو به من آورد، کج بیل حواله ی او نمودم، برگشته رو به کرسف، کتاب مشکوة صدق را که در دستش بود حواله او نمود، کتاب را با دهن خود جاوید[= جوید.] خواجه سراسیمه برخاسته دنبال خر. من هم اسباب برداشتم از خانه بیرون آمدم» و جلسه بعد«اول آفتاب یوم چهارشنبه 14 رو به خانه کرسف رفتم. چون درب خانه رسیدم، کرسف را دیدم راست ایستاده، شلوار باز نموده مانند کلاب به دیوار بول می نمود. قدری دور ایستادم، ترسیدم خجالت بکشد که در این حال مرا مشاهده بکند، از دور فریاد نمود: قدیر، بیا بیا. پیش رفتم دیدم دستی بر سبیل های خود مالید که ترشحات بول، خوب به خورد سبیلش رفت. سلام رسمی نمود. گفتم: خواجه! شما بیت الخلاء ندارید، آخر سبیل شما نجس شد. شما چه رسمی دارید؟ چرا نشسته بول نمی کنید؟ چرا تطهیر نمی کنید؟ شما هیچ ندارید نه شریعت دارید نه احکام دارید، اقلاً عرفیات را ملتفت شوید، شما در میانه ی مسلمانان هستید، این چه رسم است، این چه قاعده است؟». بدین ترتیب تلاش می کند انتقاد دیگری را از رفتار اسقف داشته باشد.
بحث این جلسه در باره باب دوم کتاب مشکوة با این عنوان است: «در خصوص آیه هایی که این را بیان می کند که محمد به این اراده فرستاده نشد تا مردم را مجبور گرداند که از روی اکراه ایمان بیاورند.» طبعا در اینباره جنگ و جهاد را ناقض این مطلب می داند. قدیر در اینباره توضیح می دهد و می گوید: «غرض این است که شریعت اسلام بنای او به اکراه نبوده، و در نهایت مسالمت با کفار دعوت می شد؛ و این غزوات به واسطه ی معارضه ای بود که کفّار عناداً با مسلمین داشتند نه آن که جنگ می کردند که مسلمان شوند.» وی در ضمن مقایسه ای هم با مسائل در ارتباط با جنگ در تورات دارد. در حال به نظر قدیر «قرآن مجید ابداً مضادّه و مخالفتی ندارد «لا اکراه فی الدین» با آیات جهاد وقتال با کفار ابداً تنافی ندارد».
بحث بعدی در باره ناسخ و منسوخ در قرآن است که در باب سوم کتاب مشکوة مورد بحث قرار گرفته است. این بحث فنّی و حجم زیادی از رساله را به خود مختص کرده است. با این وجود، به نظر می آید که مطالب طرح شده توسط قدیر (طبعا با استفاده از مآخذ دیگر) جالب و قابل استفاده می باشد، هرچند در این مقدمه جای طرح آنها نیست. حاصل بحث از نظر قدیر این است که «اگر ساعت به ساعت حکم[ی] نسخ شود و حکم دیگر تشریع شود، و از روی مصلحت باشد، ضرر به جایی نزند. دلیلِِِ نهایت قدرت است نه دلیل نقض، و این در واقع نسخ نیست بلکه تمام شدن حکم اول و رسیدن مبحث حکم ثانی است، چنان چه علما گفته اند».
جلسه بعدی با این عبارت آغاز می شود: «صبح 5 شنبه [شاید 19] ربیع الاول باز اسباب خویش را برداشته، تا درب خانه کرسف، درب خانه مسدود بود. کوبیدم، سراسیمه کرسف در را باز نمود. در کریاس خانه دو صندلی مقابل همدیگر نهادیم. کرسف کلاه برداشته، من هم بیل و بخچه به زمین نهادم». در این نشست، بحث نسخ ادامه یافته و به بعضی از آیات دیگر در اینباره پرداخته می شود. این بحث، ادامه صحبت در باره باب سوم است که در ارتباط با نسخ است.
جلسه بعد، در باره باب چهارم کتاب مشکوة صدق با این عنوان است: «در باره آن آیه هایی که این را هویدا می گرداند که بر کتاب تورات و انجیل هیچ تغییر و تحریف لفظی وارد نیامده است». شروع این جلسه جالب است: «یوم جمعه [شاید 20] ربیع الاول چون بیکار بودم، از تخت فولاد آمدم به جلفا، از آن جا تماشایی کردم. راستی همین خود جلفا دلیل بر فساد مذهب و ملت نصارا فعلی بود که بوی کفر از آن جا بلند بود. آمدم درب خانه کرسف تا در را باز کردم، دیدم کج بیل را، روز گذشته از خاطرم رفته بود، نبرده بودم. برداشتم، وارد خانه شدم. یک دست کج بیل و یک دست کتاب مشکوة صدق مقابل کرسف روی صندلی نشستم، اول کرسف اوقات تلخی می کرد، چرا این کج بیل را نبرده بودی و منزل مرا پر از میکروب نمود». این صحبت، به بحث از میکروب منجر می شود. وقتی اسقف اظهار می کند که میکروب با میکروسکوپ کشف می شود، قدیر می گوید پیغمبر ما قبلا در اینباره سخن گفته است: ««اعوذ بالله من شرّ ما یری و ما لا یری». «پناه به خدا برید از شر آن چه به چشم دیده می شود از مؤذیات و آن چه دیده نمی گردد به چشم از مؤذیات» و آن جا که فرمودند: «واجعل الوبا فی ماهم الخ»(14) یعنی «خدایا! وبا را در آب های مخالفین قرار بده»، آن وقت مسلمانان فهمیدند که مؤذیاتی هستند که به چشم دیده نمی گردد و فهمیدند که دواء آن پناه بردن به خدا است». این بحث البته ادامه می یابد. اصل بحث در باره تحریف تورات و انجیل است و آنچه در این باب آمده، بر این پایه است که از نظر خود قرآن، تورات و انجیل تحریف نشده اند. بحث میان آنها بالا می گیرد و نویسنده ما شکل داستانی این نزاع را که در ضمن خاتمه این جلسه بحث است چنین تصویر می کند: «کرسف اوقاتش تلخ شد، میز را تکان داد، گیلاس افتاد و شکست. زنش سراسیمه از اوطاق بیرون آمد، به خیالش با هم جنگ کردیم. داد و فریاد نمود، مردم جمع شدند، من هم از خانه بیرون آمدم. مردم خیال کردند آمده ام نجاست ببرم». شاید به لحاظ داستانی می خواهد چنین بنمایاند که کرسف شکست خورده در بحث، در آخر مباحثه، اظهار ناراحتی می کند.
جلسه بعد، بحث در باره همین مبحث ادامه می یابد و به تفصیل در باره آن بحث می شود. شاید بتوان گفت در نیمه دوم کتاب، تندی های قدیر بیشتر می شود همچون در اینجا که می گوید: «ای خرفت احمق، نه از لسان سررشته داری نه از عادیات و عرفیات، ای خانه خراب جمادی! خودت می فهمی چه می گویی؟ حیف من که با تو صحبت کنم، حد وجودی تو این است که من تو را میان بخچه بگذارم، در موقع محصول تنباکو پای بسته تنباکو بگذارم» و ادامه بحث این جلسه را که در باره باب چهارم کتاب مشکوة صدق است، با این جملات تمام می کند: «تو تابع همین سگ پشمالو هستی. این جا که رسید کرسف، کلاه خود به طرف من انداخت، از قضا در بخچه که که افتاد، کلاهش گه مال شد». داستان شروع جلسه بعد هم، از عرق خوری اسقف شده شده و اشاره به حرمت آن در اسلام و سوال قدیر از اسقف برای حکم آن در مسیحیت می شود. بحث این جلسه در باب باب پنجم کتاب مشکوة است که عنوان آن این است: «در خصوص آن آیه هایی که بر این دلالت می کند که نبوت و کتاب مخصوص بنی اسرائیل بوده است». اسقف ضمن اشاره به چند آیه می گوید: «خلاصه آن این است که این چهار آیه دلالت می کند که نبوّت باید در اولاد اسحاق باشد، و شما می گویید پیغمبر ما از اولاد اسماعیل بود و هر گاه چنین بود باید ذکر اسماعیل در این آیات بشود». قدیر می گوید این بحث را چندان «در کتاب مشکوة صدق طول داده که مطلب از میان رفته و خودش گیج شده». سپس آغاز به بحث نموده و پاسخ آنرا بیان کرده است.
اما آخرین باب کتاب مشکوه که ششمین آنهاست، این عنوان را دارد: «در خصوص آن آیه هایی که الوهیّت مسیح را ظاهر می نماید». «یوم یکشنبه [شاید: بیست و] دویم ربیع الاول آمدم درب خانه کرسف، به جهت مذاکرات باب ششم از کتاب مشکوة صدق، دیدم درب باز است، داخل شدم، دیدم کرسف روی صندلی نشسته، من هم بخچه به زمین نهادم، به یک دست کتاب مشکوة صدق، به دست دیگر روی صندلی نشستم».
در اینجا، بعد از این همه بحث، اسقف اعتراف می کند که قدیر «شخص مطلعی» است. او وی را با بعضی از علمای هند مقایسه می کند که نتوانسته بودند از عهده مباحثه با وی برآیند. این دفعه گفتگو، در باره تعابیری در آیات قرآنی است که نویسنده مشکوة آنها را شاهد بر آن گرفته که گویی الوهیت عیسی مسیح در قرآن هم پذیرفته شده است. قدیر پاسخ های درخوری می دهد، هرچند گاه تند شده تعبیرات مانند این که «به نظرم صاحب کتاب مشکوة صدق هنگامی که این جا را نوشته، عرق زیاد خورده، خیلی مست بوده» بکار می برد. این بحث طولانی و خسته کننده بوده و به مجادله و دلخوری هم کشیده شده است. قدیر می نویسد: «چون کلام به این جا رسید، کرسف کتاب را پرت نمود، افتاد میان بخچه من، کرسف برخاست از روی صندلی با اوقات تلخ و رفت. من هم کتاب و بخچه و کج بیل برداشته، از خانه بیرون رفتم».
اما آخرین جلسه گفتگو یکشنبه نهم جمادی الاولی است: «یوم یک شنبه 9 ج 1: آمدم درب خانه کرسف به جهت تتمه مذاکرات باب ششم کتاب مشکوة صدق، درب خانه مسدود، دقّ الباب نمودم، درب باز شد، ملاحظه نمودم، کرسف خواب است، قدمی در حیات زدم، بیدار شده، آن چه عادت او بود شیر و عرق خورده، صورتش را صابونی نموده، روی صندلی نشسته، من هم مقابل او بخچه به زمین نهاده، کج بیل به دستم بود». در انتها این گفتگو، نسبت به بحثی که شده نتیجه گیری کرده و در نهایت صورت داستانی این مجلس آخر را با یک جدال و منازعه و اخراج یا فرار قدیر از منزل اسقف چنین خاتمه می دهد: «چون سخن به اینجا رسید یک بار کرسف چوب دستی خود برداشته از روی صندلی برخاست، رو به من آمده خاست مرا بزند. من کج بیل را سپر نموده، خودش و زنش وآدمش و کلفتش دور مرا گرفته، حمله به من کردند، من هم به آنها به کج بیل مدافعه نموده، از خانه بیرون آمدم، با خود فکر می کردم نزدیک بود مرا هلاک کنند، در صورتیکه مرا می کشتند، اداره نظمیه همراهی نمی کرد، مدعی می شدند که آمده در خانه ما دزدی، آن وقت هم این اداره، اول بار مرا توقیف می کرد، از کسب و کار باز می ماندم، خوب شد فرار کردم، خیلی خوب شد، اصلاً جواب تمام کتابش دادم».
آنگاه می افزاید: «نهایت دو ورق دیگر جدول کشی نموده، به خیال خود آیات قرآن را مطابق با فقرات انجیل نموده، و بعضی مزخرفات در خاتمه نوشته، آن هم جوابش را می نویسم، یک روز در خانه اش پرت می کنم، اهمیت ندارد، خیلی خوب». این قسمت، گفتگو نیست، مطالبی است که در مقایسه بعضی از آنچه در قرآن و انجیل در باره مسیح بوده آورده و با یکدیگر مقایسه کرده است.
سطور پایانی کتاب، چنین نشان داده است که متن ادامه داشته است. اما متن حاضر که در نقد تمامی شش باب کتاب مشکوة است، نشانگر آن است که حتی اگر چیزی افتاده باشد، بسیار اندک است.
درباره نسخه
نسخه این کتاب به شماره 19085 در کتابخانه مجلس شورای اسلامی و شامل 80 فریم (در اینجا هر دو صفحه روبرو یک فریم) نگهداری می شود.(15) صفحات بسیار ناموزن، خیلی از مطالب در حواشی و در شماری از آنها تعدادی نقاشی کودکانه از قدیر و اسقف و بعضی از اشیاء موجود در منزل بعلاوه بیل چه جناب قدیر منعکس شده است. این نقاشی ها حدودا برای هر مجلسی کشیده شده و مکمل صورت داستانی کتاب است، چنان که آن زمان رسم بوده که در کتابهای داستانی، نقاشی هایی هم کشیده می شده است. از این کتاب یا کتابچه نسخه دیگری نمانده و چنان که اشاره شد، صفحه آخر آن هم ناقص تمام می شود. هرچند با عنایت به این که هر شش باب کتاب مشکوة صدق تمام شده و جلسه آخر مباحثه هم با نزاع خاتمه یافته، بعید است مطالب افتاده (که نمی دانیم نوشته شده یا نشده) زیاد باشد. طبعا به علت نبودن نسخه دیگر، امکان تصحیح دقیق همه متن نبود و اگر جایی سفید مانده، بنا به توضیحی که در حاشیه آمده، یا در اصل سفید بوده یا قادر به خواندن آن نشدیم. رسول جعفریان / 14/11/1393 پینوشت ها: 1- در مورد فعالیت پرتغالی ها یکی از آخرین آثار در این حوزه، این کتاب است: John M. Flannery، The Mission of the Portuguese Augustinians to Persia and Beyond (1602-1747) بنده هم در مقدمه انجیل خاتون آبادی (تهران، میراث مکتوب، 1374) و سپس انجیل نادری (تهران، نشر علم، 1388) به تفصیل در باره این فعالیت ها بر مبنای منابع ایرانی سخن گفته ام. علاوه بر آن دوست عزیز جناب آقای حامد ناجی هم در مقدمه «مَصقل صفا» که یکی از همین ردیه های اسلامی بر مسیحیت از دوره صفوی است و توسط میر سید احمد علوی نوشته شده، در اینباره شرحی بدست داده اند. 2-. به تازگی با چاپ کتاب حجة الاسلام (برهان المله) از علی بن جمشید نوری (به کوشش حامد ناجی اصفهانی) یکی دیگر از آن ردیه ها منشتر شده و جناب ناجی باز در مقدمه به بازنمایی این فصل از ردیه نویسی ها پرداخته است.

1399/10/06
19:34:06
5.0 / 5
370
تگهای خبر: ائمه , اسلام , اسلامی , امام
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۱ بعلاوه ۳